تبليغاتX
خاطرات دیروز و امروز و شایدم فردا...
فریاد از گذر عمر از دیروز که گذشت و از فردا که نمیدانم چیست
 

ديشب داشتم تو اينترنت گشتي ميزدم،تو قسمت نظرات وبلاگ‌ها،سايت‌ها،چت روم

 

و .... خيلي جالب بودم ديدم تو اين دنياي مجازي بدون اينكه همو بشناسيم با هم

 

دوست ميشيم به هم سلام مي‌كنيم و خسته نباشيد ميگيم، از هم تعريف يا بعضي

 

وقتا انتقاد مي‌كنيم،صميمانه به هم ابراز علاقه مي‌كنيم، يه جورايي به هم عادت

 

مي‌كنيم، زندگي مي‌كنيم،‌با هم بودن و تجربه مي‌كنيم ولي....

 

چرا،‌واقعا چراتو زندگي واقعي اينطوري نيستيم،چرا تو زندگي اينطور راحت به هم

 

سلام نمي‌كنيم، چرا حال همو نمي‌پرسيم، چرا وقتي يه دوست قديمي رو مي‌بينيم با

 

اينكه دلمون براش تنگ شده دل تنگي‌مون رو بروز نمي‌ديم، چرا وقتي يه نفرو

 

دوست داريم بهش نمي‌گيم، چرا به هم دروغ مي‌گيم، چرا عشق شده اشك و آه و

 

دوري، چرا از انسانيت فاصله گرفتيم؟ چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نمي‌دونم شايد عيب از ما نباشه، اينا چيزايي كه به ما ياد دادن، از همون بچگي.

 

بهمون ياد دادن بعضي وقتا عيبي نداره به هم دروغ بگيم، خوب ديگه دروغ

 

مصلحتيه ايرادي نداره، بهمون گفتن مصلحت نيست به همه سلام كنيم بعضي‌ها

 

آشنايند ولي اگه بهشون سلام نكردي ايرادي نداره، گفتن دوستت دارم رو به كسي

 

نگو زشته، فكر مي‌كنند مي‌خواي سوء استفاده كني، تو از اون خيلي سرتري، اون

 

در شان تو نيست، گفتن.....

 

آره اينطوري بود كه مارو از هم دور كردن،با غرور با بي‌اعتنايي نذاشتن كه ما با

 

هم باشيم،دوست باشيم،قدر همو بدونيم،حالا هم كه از بد روزگار خيلي‌هامون بهش

 

عادت كرديم، به اين خودپرستي به اين تنهايي، به اين خودخواهي...

 

بعضي وقتا فكر مي‌كنم دارم از انسان وجودم دور مي‌شم، ولي نه! نبايد اينطوري

 

بشه من انسانم و همه رو دوست دارم همه‌ي اونايي رو كه زنده‌اند و از زنده

 

بودنشون دارن استفاده مي‌كنن، همه‌ي اونايي رو كه شايد يه روز به من بد كردن،

 

همه‌ي اونايي رو كه شايد منو دوست دارن........

 

همه رو دوست دارم، همه‌ي اونايي رو كه انسان هستند، دوستشون دارم بدون

 

دروغ، بدون مرز، بدون جنسيت، بدون مصلحت، فقط.....

 

فقط با تمام وجود ميگم همه رو دوست دارم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط فریاد | 

 

شبي ديگر...

 

شبي ديگر با سكوت و تنهايي،

 

اما اين بار ترس...

 

 

 

گويي او هم با تاريكي و تنهايي الفتي ديرينه دارد.

 

شب است و باران مي بارد،

 

اما باران...

 

باران ديگر زيبا نيست.

 

آسمان گويي حرفي براي گفتن دارد،

 

همچو كودكي بغض كرده و از عمق وجود فرياد مي كشد.

 

اما افسوس...

 

 افسوس، كه جز ترس هيچ نصيب من نمي شود.

 

گويي آسمان مي خواهد از من انتقام بگيرد

 

انتقام شبهايي كه او را نگريستم و زيبايي اش را درك نكردم.

 

او نيز دردهاي خود را فرياد ميكشد

 

او نيز از بي وفايي شكوه دارد

 

او نيز اشك مي ريزد

 

او نيز........

 

او نيز تنهاست...........

 

 

از وقتي تصميم گرفتم تنها باشم و دل به هيچكس نبندم، دو سه سالي ميگذره،

 

روزاي خوب و بد زيادي كه همشون گذشتن،چه شبايي كه تنهايي خنديدمو از تنها

 

بودن لذت بردم، چه شبايي كه از غم بي كسي اشك ريختم و تا صبح نخوابيدم،

 

همشون گذشتن ناراضي نيستم،ولي خوب بعضي وقتا هم به همه اونايي كه باهم

 

هستن و قدر باهم بودنو ميدونم حسوديم ميشه،ولي نميتونم يا شايدم عادت كردم به

 

اين تنهايي به اين زندگي براي خود،مي ترسم خيلي ميترسم از اين عادتهايي كه

 

الان اسمشو عشق ميذارن، ميترسم منم عادت كنم به بودن،به با هم بودن،ميترسم

 

باز مجبور بشم دروغ بگم، انتظار بكشم، اشك بريزم، اشكايي كه براي هيچ كس

 

ارزشي نداره، نميدونم خيلي گيج شدم،خسته شده ام،ولي هنوزم اميد دارم ميدونم

 

يه نفر اون بالا هوامو داره، هيچي نمي تونم بگم، فقط مي گم....

 

خدايا به اميد تو.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط فریاد | 
 

 

 دفتر خاطرات

 

از ديروز نوشته بودم

 

روزي كه گذشت

 

روزي مثل هر روز

 

باز هم تو نبودي

 

باز هم درد بي تو بودن با من بود

 

باز هم به ياد خاطراتمان اشك ريختم

 

باز هم انتظارت را كشيدم

 

اما .......

 

                           باز هم نيامدي!!!!!!!!

 

مينوستم از امروز

 

روزي كه گذشت

 

تنها بودم

 

درد داشتم

 

                                        ولي...

 

ديگر اشك نريختم

 

ديگر در انتظارت نماندم

 

آمدم...

 

آمدم تا كه بگويم

 

هنوز زنده ام

 

       هنوز نفس ميكشم

 

                                               هنوز دوستت ميدارم

 

               هنوز عاشقت هستم

 

هنوز..........

 

هنوز با ياد تو زنده ام...

 

 

چند روز پيش دفتر خاطرات بچگي هامو ميخوندم، خيلي حسوديم شد، آره حسوديم

 

شد به همه ي بچه ها، به همه ي اونايي كه ميتونن مثل بچگي هاي من اونقدر

 

صميمي و ساده بنويسن،با خودم  گفتم كاش ميتونستم الانم همونطوري بنويسم، با

 

همون سادگي، كاش مثل همون قديما تموم ناراحتيم اين باشه كه بلد نيستم

 

"مواظب" با كدوم "ز" نوشته ميشه، كاش هنوزم ميتونستم از خاطرات عيد و

 

عيدي و نمره ديكته و بازي با بچه هاي كوچه و هزار تا حرف قشنگ بچه گونه كه

 

ديگه خيلي هاش از خاطرم رفته بگم، كاش هنوزم وقتي با هم دعوامون ميشه با يه

 

شكلات با هم آشتي كنيم،كاش علت اشك ريختنم خراب شدن ماشين كوكي ام باشه،

 

كاش هنوزم معني رفتن و نميدونستم، كاش..............

 

كاش اصلا  بزرگ نميشدم..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:52  توسط فریاد | 

 

يه دنيا پر ز ديوار، آدماي گرفتار، يا گشنه‌اند يا بيمار

 

يه دنيا كين و نفرين، با آدماي بدبين، ناراحتند و غمگين

 

يه دنيا مكر و نيرنگ، آدماي رنگارنگ، صداقتا شد كم رنگ

 

يه دنيا آه و ناله، آدماي آواره، لباسا پاره‌پاره

 

يه دنياي بي‌قانون، آدما بي آب و نون،‌گشنه موندن همشون

 

يه دنيا اشك و ماتم، آدماي بي‌همدم، زندگي‌هاشون پرغم

 

يه دنيا دلواپسي، آدما و بي‌كسي،‌اين شد تمام هستي

 

يه دنيا عشق و دوستي، آدما و روراستي، تموم شد راستي‌‌راستي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:45  توسط فریاد | 

روزي ديگر، شروعي دوباره

 

چشمانم رو به روشني باز ميكنم

 

اما ناگهان...

 

هيچ كس نيست

 

طلوعي ديگر آمد

 

و من باز هم تنهايم

 

نه!!!

 

 كسي اينجاست

 

او كه همواره با من بوده

 

رفيق ديرينه ام، غم با من است                                      

 

آمده تا تنها نباشم                                   

 

آه، اشك هم آمد  

 

              درد نيز با ما همراه شد         

 

 

اما افسوس..............

 

             جاي دوست خالي است...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:3  توسط فریاد | 

تنهايي نقطه‌ي زيباي زندگي

روزي من هم مثل تو از اين تنهايي رنج ميبردم

روزي من هم در حسرت ديدن يار مي‌گريستم

روزي من هم چشم انتظار بودم

اما اكنون

من هستم، با هيچكس، بي يار، با تنهايي

زندگي جديد

زندگي با تلخ‌ترين لحظات آن

زندگي زيباي من، زندگي براي خود

ديگر قلبم براي كسي نمي‌تپد

ديگر چشمم به راه كسي نيست

ديگر هيچكس نيست جز من
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:35  توسط فریاد | 

نمي‌دونم چرا ولي از وقتي كه يك كم بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم هر كس با

 

من دوست مي‌شد يا به نوعي با من در ارتباط بود فكر مي‌كرد من شــــنونده‌ِي

 

خوبي‌ام به همين خاطر هركي بين دوستام مي‌خواست دردودل كنه مي‌اومد پيش

 

من و با من دردودل مي‌كرد، اولش خيلي سخت بود چون بالاخره هر كســــــي

 

خودش مشكل داره و حالا اينكه بخواد درد و غم بقيه رو هم گوش بده زياد جالب

 

نبود ولي كم كم با شنيدن دردودل بقيه فهميدم كه اونقدر هم كه فكر مي‌كنـــــــم

 

مشكلاتم بزرگ نيست يا حداقل از خيلي‌ها راحت‌ترم، حرفاي اون دوستــــــي كه

 

وقتي براي اولين بار عاشق شد فهميد معشوقش يه زنِ شوهرداره، يا اون دختري

 

كه همه‌ي خواستگاراشو رد مي‌كنه به خاطر تنها معشوقش، حرفاي اون پسري كه

 

قسم خورده بود عاشق نشه، ولي شد، اوني كه در مورد يك دختر از من ســوال

 

كرد بعد از يك ماه با همون دختر ازدواج كرد، همه و همه‌ي اين قضايا باعث شد

 

من هيچ وقت دردودل نكنم يعني يادم رفته چجوري بايد دردودل كرد هنوزم كه

 

هنوزم هر وقت دلم مي‌گيره مي‌رم پيش دوستام تا درداي اونا رو بشنوم به قول

 

يكي از دوستا كه به من ميگه بابانوح، شايد به خاطر اينه كه تو اين 20 سال خيلي

 

چيزا ديدم، خيلي بدبختي‌ها، بدبختي كه نه تجربه پيدا كردم، خيلي جاها رفتم، از

 

سواحل قشنگ شمال و بزن و برقص‌هاي شبونه‌اش تا زندان اهواز و اوني كه با

 

چاقو گردن خودشو خط انداخته بود، از شب خوابيدن تو راآهن تهــــــــران با

 

بـــي‌خانمان‌ها و فراري‌ها، تا اون معتادي كه تو سرماي زمستون به سرش زدو

 

نصــف شبي لباسشو درآورد و شروع به دويدن كرد همه‌ِي اينا باعث شد بفهم

 

زندگــي همينه كه هست نه بيشتر نه كمتر، زندگي رو ما مي‌سازيم من اگه پولدار

 

نيستم چـون نخواستم، چون تلاش نكردم، من اگه خوشبخت نشدم به خاطر اينه

 

كه به خاطر خوشبختي زحمت نكشيدم. آه............................. يادش بخير ياد همه‌ي

 

روزاي خوبي كه با همه‌ي بدي‌هاش بازم بهترين روزاي زندگيم بودن بخير.

 

بعد فوت بــابام با خودم گفتم كاش يه دستگاهي اختراع مي‌شد كه تمام اطلاعات

 

مغز آدما رو دريافـــت مي‌كرد، اگه مي‌شد چي‌ مي‌شد، هميشه وقتي يه پيرمرد يا

 

پيرزن مي‌بينم با خودم مـي‌گم اين چقدر حرف براي گفتن داره حرفايي كه يا زده

 

و فراموش شده يا هيچ وقــت نتونسته به كسي بگه، حرفايي كه همه‌ي ما توي

 

دلمون مخفي كرديم، بعضي‌ها شــو فقط واسه خودمون مي‌خوايم بعضي‌هاشم

 

شايد مي‌ترسيم يا رومون نمي‌شه بگيم مثل گناهايي كه كرديم.

 

ولي...................

        بياين به هم اعتماد كنيم و حرف دلمونو به هم ديگه بگيم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:18  توسط فریاد | 
سلام اميدوارم حال همگي دوستانم خوب باشي

من تازه اين وبلاگو راه انداختم اميدوارم خوشتون بياد

و با نظراتون منو راهنمايي كنيد

به اميد شادي و بهروزي براي همه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:14  توسط فریاد | 

سلام اول از همه بگم اين داستان مربوط به يكي از دوستان عزيزم است كه من از طرف اون براي شما تعريف مي‌كنم.اميدوارم اگر كه زنده است هر چه زودتر شفا پيدا كنه و اگر هم كه ديگه بين ما نيست خدا رحمتش كنه.

 

2سال بيش‍‍‍ـتر نداشـتم داشــتم تو همــون عالـم بچگي تو خونه با خودم بازي

 

 مي‌كردم كه يك دفعه تلفن زنگ زد مامانم گوشي رو برداشت بعد ديدم خوشحال

 

به طرف من اومد و منو بغل كرد و زود آماده شــديم و رفتيـــم، من كه تو عالم

 

بچگي خودم غرق بودم نمي‌دونستم چه خبر شده، رفتيم خونه‌ي عمـــه‌ام ديدم

 

همه اونجا جمع شدند و بابام هم اونجا بودم فهميدم عمم صاحب يك دختر ناز و

 

كوچولو شده.دختري زيبا با چشمان قهوه‌اي و موهاي خرمايي رنگ، كه از همون

 

كوچكي با خنده‌ي قشنگش دل هر كسي رو مي‌برد.

 

 روزها همين طور مي‌گذشت و منو دختر عمه‌ي عزيزم كه اسمش رو پريـــــــا

 

گذاشته بودند بزرگ و بزرگتر مي‌شديم حالا ديگه من حدوداً 7 سالم شده بـود و

 

تو عالم بچگي خودم غرق بازي و شور و نشاط بودم. يك شب كه عمم خونـه‌ي

 

ما بودن طبق معمول من و پريا داشتيم با هم بازي مي‌كرديم آخه ما از همـــون

 

بچگي هم بازي بوديم، بهترين دوران كودكي رو با هم سر مي‌كرديم از خالـــه

 

بازي گرفته، تا گرگم به هوا و قايم باشك .خلاصه ما مشغول بازي كردن بوديم

 

كه يكدفعه بابام مارو صدا زد منو و پريــــــا با خوشحالي رفتيـــــــم پيش

 

خانواده‌هامون پدرم دست منو و پريا رو گرفت و جلو همه دست ما رو تو دست

 

هم گذاشت و گفت:" اين دو تا ديگه مال همديگه‌اند" همه خنديدند و ما هم كه تو

 

عالـــم بچگي هيچي از حرفاي پـتدرم نفهميديم از شادي بزرگترامون شروع به

 

خنديدن كرديم و خوشحال دنبال همديگه كرديم و مشغول بازي كردن شديم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:9  توسط فریاد |